هر که بر ملک دست يافت تنها خود را ديد و از ديگران رو بتافت . [نهج البلاغه]

سراج

Powerd by: Parsiblog ® team.
+ شهدا رسما بايد دعوت کنند...(چهارشنبه 8 اسفند 1386 ساعت 10:36 صبح )

يادش به خير انگار همين ديروز بود که تو هول و ولاي رفتن به اردوي ( از بلاگ تا پلاک ) بودم ،


انگار همين ديروز بود چفيه اي رو که داداش از کربلا برام آورده بود رو گذاشتم توي کيفم تا دوباره ببرمش کربلا ....


انگار همين ديروز بود که پسوورد عابر بانکم رو گم کرده بودم و نميدونستم توي اين يکساعت باقي مونده از کجا پول جور کنم ....


انگار همين ديروز بود که توي ايستگاه راه آهن با چندتا از همين جماعت وبلاگ نويس آشنا شدم که حتي يکبار هم نديده بودمشان ولي مقصدمان يکي بود...و شايد هدف ....


انگار همين ديروز بود که ....................


هر چه از اردوي پارسال به ياد دارم خوب بود و البته يادگار اما بعضي يادگاري ها رو فقط بايد گذاشت توي صندوق دلت که مبادا حرمت و ارزش بعضي کارها ، افراد و ..... زير سوال بره .


بعضي يادگاري ها رو فقط بايد يه گوشه قلبت قاب بگيري تا به بقيه جاها سرايت نکنه که اون موقع .......


بگذريم تا چشمم به گنبد خانوم حضرت معصومه (س) افتاد ، مهرش جاي هرچي غير خوب بود ، رو گرفت .


و وقتي برگشتم هم تا چشمم افتاد به گنبد داداش نازش آقا علي بن موسي الرضا (ع) هرچه غير خوب ، همه فنا شد ..


کاش هميشه اينجور بود ...


آها يکي از خوبي هاي اين سفر ، يه خوب به ظاهر کوچک اما بزرگ روح بود به نام زينب خانوم که توفيق رفيق راهم شده بود و خيلي وقتا همدم تنهاييم بود... ( زينب 4_ 5 ساله اي که دلش قدر دريا پاک و بزرگ و آبي بود . دلم براش خيلي تنگيده ...) خيلي چيزا ازش ياد گرفتم .( خدا برا مامان و باباش حفظش کنه . آمين )


انگار همين ديروز بود .....


و حالا دوباره امروز برا اردوي ( از بلاگ تا پلاک 2) ثبت نام آغاز شده .... اما پاي دلم لنگ مي زند برا ي رفتن ... و شايد براي  رسيدن ...


يه بزرگواري گفت : اردوي جنوب ثبت نام مي کنند ، نمياي ؟؟؟؟؟؟؟


گفتم : نه امسال حالي براي دلم نيست که بياد ، امسال دل شرمنده است که بياد يا بهتر بگم بره ... ميدونم و معتقدم ايت سال ها هم که رفتم خود شهدا دعوت کردند ؛ اما امسال اگر منو ميخوان اگر دلشون برام تنگ شده  بايد دعوتنامه رسمي برام بفرستن ..


بايد دلم رو آروم کنند و ببرند و دلم رو مطمئن کنند و برگردونند ..


خنديد و گفت : کي ميره اين همه راه رو .....


خوب منو شناخته بود که تو دلش و حتي بلندتر بهم خنديد و من هم تو دلم و کمي بلندتر گفتم : اونا هميشه دعوت کردند و مي کنند اگر امسال راهي نشدم بدون واقعا قصور و تقصير از من بوده که ....


 


دعام کنيد آي ي ي ي ي ي ي ي ي ي ي ي ي ي ي  اونايي که امسال طلبيده ميشين ...


 


» سراج
»» نظرات ديگران ( نظر)


ليست کل يادداشت هاي وبلاگ
[27/5/1387- 9:0 ص] دلم در جبهه ي سردشت گم شد ...
[26/5/1387- 11:0 ص] نگين زمان (1) وبلاگ نويس مهدوي آيا ؟!!
[23/5/1387- 12:21 ع] اينترنت از ديدگاه مقام معظم رهبري
[6/1/1386- 7:40 ع] هر وبلاگ يه پايگاهه ، يه مرگ بر اسرائيله....
[آرشيو شده ها]
 RSS 
 Atom 

بازديدهاي امروز: 27  بازديد
بازديدهاي ديروز: 12  بازديد
مجموع بازديدها: 4867  بازديد
[ صفحه اصلي ]
[ وضعيت من در ياهو ]

[ پست الکترونيک ]
[ پارسي بلاگ ]
[ درباره من ]

» لينک دوستان من«
» لوگوي دوستان من«






» آرشيو يادداشت ها«
» اشتراک در خبرنامه«

نام:

ايميل: